امتداد رگ های سبز ، جای جریان های تو

 

بی‌خوابی درد بدیست!

دلت برای شب‌هایی که نصف زلیپدم می‌خوردی و در راه دستشویی خوابت می‌گرفت و با چشم‌های بسته در توهم مسواک زدن بودی و مرده‌ات سهم بالشت بود، تنگ خواهد شد.

حالا هیچ چیز اثر ندارد و هر وقت مامان صدا می‌کند «پری سا»، چشم‌هایت هم بسته باشد، می‌گویی «بله مامان»...

بعد می‌پرسد «ای وای خواب بودی؟»

می‌گویم «نه، فقط چشمامو بسته بودم...»

یا فقط کافیست چشم‌هایت بسته باشد، پویا در را باز کند بعد انگار که اتاقت را صاعقخ زده باشد مثل شکننده‌ترین روح دائم‌البیدار، از جایت می‌پری و هزار تا ستاره را باید دوباره از اول بشمری و بشمری و بشمری...

«پری سا پاشو، دانشگاه دیر شد»

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۳٠ساعت۸:٢٠ ‎ق.ظتوسط پری سا گوهری | نظرات ()

 

چهار سال تا سی سالگی منفور نمانده و بیست و شش سال که هر چهار فصلش پاییز بود، همه اش را ترسیدم! و یک روز توی لمیز کافه نشسته بودم و چیلوی میوه ای می خوردم و می نوشتم که روزی کسی مرا خون آلود، از زیر بزرگترین تیرآهن ساختمان میخک شهرزیبا بیرون خواهد کشید و تنم را در بر خواهد گرفت و تا مرگ خواهد گریست...

در تاریک ترین منظره ی جهان بودم که ناگهان دیدم نشسته روبرویم و مرگ درست جایی بین دو چشمان اوست...

 

پری‌سا

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱ساعت٤:۳٩ ‎ق.ظتوسط پری سا گوهری | نظرات ()

 

چیزی که مرا می‌ترساند،

مرگ در زیر آوار نیست

ترس از مرگ در جایی‌ست

به دور از آغوش تو

حالا هر چه آوار بریزد روی سرم،

مهم نیست

فوبیای من...

اختناق دیوارهایی‌ست

که نبود تو را به سمت من می‌کشند

زلزله بهانه ‌است...

 

پری‌سا

+نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/٢٩ساعت٩:٠٠ ‎ق.ظتوسط پری سا گوهری | نظرات ()

من سالهاست که می نویسم...

و الان دقیقا سالهاست که نمی نویسم!

تاریکی می آید، سکوت می کنم، تاریکی می رود سکوت می کنم،

می ترسم سکوت می کنم، سکوت می کنم، سکوت می کنم...

من ترس هایم را سکوت می کنم،

دائما راه می روم می گویم نکند این بشود... نکند آن بشود...

بیمارگونه با خودم حرف می زنم، هذیان تحویل ترس هایم می دهم،

احتمال می دهم که فلان چیز بشود، فلان چیز نشود...

می خوابم، اما بیدارم... آن چنان بیدار که در اتاق باز می شود از جا پریده ام

کافیست سر و صدایی از این دیوارهای خفقان آور بیاید، از جا پریده ام...

از جا پریده ام، سکوت می کنم، تکان می خورم، هذیان تحویل ترس هایم می دهم،

فلان چیز بشود، فلان چیز نشود... وای نکند دیوارها بهم نزدیک شوند،

نکند بمانم و فریاد بکشم و کسی نیاید... نفسم برود، برنگردد...

خدا... خدا... خدا... آغوش امنت، فقط و فقط آغوش امنت...

+نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٩ساعت٧:٠٢ ‎ق.ظتوسط پری سا گوهری | نظرات ()

 

وقتی به خودت میای و می بینی دیگه هیچی نمی تونی بنویسی.

حتی همون حرف های ساده رو هم نمی تونی بزنی، چه برسه به شعر و ترانه و...

انگار ذوقت کور شده باشه!

من بهش میگم طلسم شدن! 

تازه دارم می فهمم که هر چیزی یه سنی داره!

احساسات بچه گانه ی آدم هم می گذره و میـــره!

خاموشی نشانه بزرگ شدنه، اینکه باید پخته تر حرف بزنی و هر حرفی رو نزنی...

خواستم بگم شعرم نمیاد، حرفم نمیاد... خاموشی!

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/۱۱ساعت٢:۱٠ ‎ق.ظتوسط پری سا گوهری | نظرات ()

 

خسته ام! بی آنکه بدانم معنی خستگی چیست... انگار چیزی در مغزم رو به انفجار است. انگار چیزی در من درد می کند، مثل جای خالی نوشتن، مثل رفتنی که برود و دیگر نیاید و مثل چیزی که عمق داشته باشد و دائم درونت حفاری به راه باشد.

خسته ام بی آنکه بدانم معنی خستگی چیست...

 

.:پری سا گوهری:.

 


+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٠ساعت٩:٤٢ ‎ب.ظتوسط پری سا گوهری | نظرات ()

 


می خواهم بنویسم اما حواسم را پرت می کنی. آن لحظه نه وزن می شناسم و نه قافیه. تو خودت شعری. می خوانمت و نمی نویسم... ذوقی که کور می شود!

بهار می آید... عید همگی مبارک

به امید نگفته هایی که گفته شوند و قلم تک تک دوستان پاینده


.:پری سا گوهری:.

 


+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ساعت۱:۱٥ ‎ب.ظتوسط پری سا گوهری | نظرات ()

 

آن قدر باید از تو صحبت کرد

که حوصله ی بقیه را سر برد

باید تنها شد آنقدر که فقط تو را داشت...

باید هر مردی را

از پشت سر شبیه تو دید

و برای تمامی کسانی که شبیه تو لباس می پوشند

دلتنگ شد!

و باید به لباس های مردانه ی تمام مغازه ها خیره شد

و تمامی آنها را فقط در تن تو تصور کرد!

باید به یاد تو تمام قند های دنیا در دل آب شوند...

زندگی به کام من زهر شود...

باید...

بخاطر تو باید...


 

 

.:پری سا گوهری:.

 

 

 

 

- از همان شیرین ترین خود آزاری های زنانه...

 


+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢۳ساعت٩:۱٥ ‎ب.ظتوسط پری سا گوهری | نظرات ()