6: سفر و دلتنگی برای تو

 

دلم برای تهران تنگ شده بود. برای راه رفتن روی جدول کنار خیابان هایش... حتی برای خانه، اتاقم، دیوار های آبی. گاهی وقت ها آدم سفر می رود که استراحت کند و گاهی هم برعکس به خستگی هایش اضافه خواهد شد... مثل این دفعه!

 

 

یک نگاهگی به من بینداز!

تو هزاران آغوش به من بدهکاری!

به دستانت نگاه کن...

یادت رفته؟

من مثل ریشه

به خاک دستان تو

خواهم پیچید...

 

پری سا گوهری

 

 

// مثل همیشه کار هایم که عقب بیفتد، برنامه هایم که بهم بریزد به طرز فجیعی افسرده می شوم و نا امید...//

 

/ 8 نظر / 5 بازدید
فانوس سوخته

پریسا جانم چون خارج از کشور هستم به نت درستی دسترسی ندارم پس ببخش بر من تقصیرم را دلم برای تهران که هیچ کل ایران تنگ شد با نوشته ات [گل]

کولیفون

سفر رهایی از دست غصه س..

اخگر

به هر حال دوست داشت و نمي گفت حال جهان كوچك باشد يا بزرگ و فقط همين مهمه

گل گاوزبان

سلام چند تا ازپست هاتونو خوندم زیبا بود به ماهم یه سر بزنید مرسی

مهدی

من تهرانو با هیچ جا عوض نمیکنم واقعا اینجا بیشتر از هر سفری بهم خوش میگذره. نا امیدی نداره که بلخره همه کارا رو انجام میدی و برنامه هات میزون میشه!

سانی

تو هزاران آغوش به من بدهکاری . . .