19: خنده‌های یواشکی

هیچ وقت نتونستم درست حسابی بخندم!

هر سری خندیدم، خنده روی لبم خشک شد. چون از وقتی چشم باز کردم کسی خندیدن رو یادم نداد. مامان و بابا هیچ وقت بلند بلند نخندیدن! انقدر مشکلات از سر و کولمون بالا رفت که دیگه احساساتمون رو نشناختیم. نفهمیدیم کی باید ناراحت باشیم کی خوشحال. یه موقع‌هایی باید می‌خندیدیم ولی خنثی به اتفاقی که افتاده فقط نگاه می‌کردیم. سنگ شدیم. حتی وقتی ناراحتی پیش اومد باز هم خنثی بودیم. انگار یه اتفاق طبیعی افتاده. اینطوری بود که ذوق همه‌مون کور شد. موقع هیجانات نتونستیم احساساتمون رو فریاد بزنیم موقع ناراحتی نتونستیم داد بزنیم و گریه کنیم‌. انگار دیگه دلمون احساسمون رو تشخیص نمی‌داد. 

درون‌ریز شدیم...! انقدر نخندیدیم که لبامون تا پهنای صورتمون کش نمیاد! 

با هزار بدبختی شرایط رو مهیا کردیم برای خنده، برای شاد بودن، برای فراموش کردن همه چیز... خیلی سخت بود بزرگ کردن این شادی کوچولو که همگی برای بودنش تلاش کردیم!

همه چی خوب داشت پیش می‌رفت..‌.

که باز یه چیزی اون لا به لا خواست بهمون بفهمونه شادی بسه‌تونه! یعنی ما جنبه شاد بودن نداشتیم. ما ظرفیت خوبی و خوشی نداشتیم‌‌‌‌‌‌...!

همیشه درست وقتی همه چی خوبه، یه اتفاق در کمینه!

از اون روز فهمیدم به ما خندیدن نیومده. اینکه ما خندیدن بلد نبودیم حکمتی داشته. صلاحمون بوده... اینکه لبامون تا پهنای صورت کش نمی‌اومد، دلیلی نداشت که به زور و بدبختی کش بیاد...!

زیاد نخندید!

یعنی بخندید اما تعادل رو رعایت کنید...

چون دنیا اونقدر حسوده که منتظر دیدن خنده‌های شماست که ضربه‌هاشو بزنه!

نذارید کسی از خنده‌های یواشکیتون باخبر بشه..‌.

ابنجا دنیاییه که به غنچه‌های خنده رو لب شما رحم نمی‌کنن... چشم دیدنش رو ندارن!


همه خنده‌های یواشکیتون پابرجا ❤️


.:پری سا گوهری:.

/ 0 نظر / 13 بازدید