20: واهمه

دائما توی واهمه و ترس زندگی کردم. همیشه استرس داشتم!

شیر سر نره، مدرسه دیر نشه، دیر نیام خونه بابا عصبانی شه، یه وقت تو خیابون کسی مزاحمم نشه، یه وقت دوست پسرم بهم خیانت نکنه، فلان درسو نیفتم، امتحان خوب بشه، کنکور خراب نشه، فلان غذا نسوزه، یادم نره فلان قرصو فلان ساعت بخورم، امروز حراست دانشگاه گیر نده به مانتوم، استادم یه وقت نرینه بهم، یه دفعه جلسه دفاع رو خراب نکنم، شوهرم ازم خسته نشه و... هزار جور استرس و نگرانی که حق داری توی نگاه اول به تک تکشون بخندی اما توی تمام این ترس‌ها و استرس‌هایی که می‌کشیم قلبمون هنوز میزنه، هنوز زنده‌ایم... هنوز نزده به کلیه‌مون، قلبمون، مغزمون و جاهای دیگه‌مون! ما خیلی سگ جونیم. در واقع ضمیر ناخودآگاه ما به این همه ترس و نگرانی عادت کرده یجوری که اصلا واکنش نشون نمیده. یعنی تک تک سلول‌هامون آشنایی قبلی نسبت به مشکلاتمون دارن و حتی اگه بدترینا سراغمون بیاد با قیافه این شکلی 😎 میگن: "شوخی می‌کنی! اینم شد درد؟!" و بدین سان خودمون رو یادمون میره...

همش داریم می‌دوئیم چون یه چیزی هی تو گوشمون میگه وای 28 سالت شد دیره... وای 30 سالت شد دیره... وای بجنب داره میشه 50 سالت و هنوز اینجایی...!!!

شد یه بار بی دغدغه، بدون اینکه زمان برات مهم باشه برای خودت باشی و کلمه "دیره" از دایره لغاتت خارج بشه؟ یه بار شده ندوئی و آهسته راه بری؟ بذاری باد از سلول‌های تنت رد شه؟ 


وقت بذار واسه خودت. هر چی بدوئی تهش خبر خاصی نیست. بخدا همه‌مون می رسیم. یه روزی می‌رسیم! یکی یه روزه میرسه بدون اینکه لذت ببره یکی بعد ده سال می‌رسه ولی تک تک لحظه‌هاش خاطره‌ست. سالم می‌رسه چون لذت برده... چون حرف تک تک سلول‌هاشو گوش داده...


بیاید یکم ندوئیم...


.: پری‌سا گوهری :.

/ 0 نظر / 14 بازدید